چند شب پیش بود که کارتی به شکل مثلث به دستم رسید که با اعداد ؛ ارقام وعلامات بسیاری تزئین شده وداخل آن؛ محاسبات عددی بسیاری نوشته شده بود. با هزارزحمت وبا کمک سلول های خاکستری مغزم ؛ توانستم ازمحتوای نامه سردربیاورم که کارهرکسی نیست . محتوای نامه این بودکه من فرداشب آن روز؛ به
شهربزرگ ریاضیات دعوت شده بودم . روز میهمانی فرارسیدومن لباس های اقلیدسی رابرتن کردم وبه سوی شهر ریاضی حرکت نمودم. هنوز اززیردروازه ی صفرردنشده بودم که دوسرباز ؛ پرانتزی دوطرف مرا گرفتند. گفتم : « آمده ام تابا صفرجمع شوم .» تا پرانتزها آمدند خودشان راجا به جا کنند تا صفررا درخودشان جادهند؛ من ازبین آن ها فرارکردم واز دروازه ی پنج گذشتم . همه پنج ها چاق وتپلی بودند. نگاهم به رادیکال افتاد که واقعٍِاً شکمو بود؛ چون هرچیز زیر آن می رفت ؛ بیشتر آن عدد را می خوردوبقیه را بیرون می فرستاد. شهرریاضیات بسیار شلوغ بودومن به هرطرفکه نگاه می کردم ؛یک خبری بود وغوغا برپابود. وقتی به خودم آمدم ؛ورقه امتحان را دیدم که جلوی من است واعداددارند به من چشمک می زنند. شایدمی خواستند این را به من بفهمانند که نگران نباش ؛ مااین جا هستیم وکمکت می کنیم .
ارسالی از زهرا صالحی دبیرراهنمایی شهرستان فلاورجان