باران دست بردار نیست. جاده تازه اسفالت شده را خیس می کند و اسفالت با آن رنگ سیاه اش توی سبزی علفها تو چشم می زند.باران که تمام می شود، حلزونها از یک طرف جاده راه می افتند به طرف دیگر. ارام آرام. گاهی نرسیده به ان طرف می روند زیر پای ادمها و ترقی صدا می کنند و می شکنند. زاغها گاهی می ایند و حلزونهایی را که صدفشان شکسته شده را بر می دارند و می خورند.
گفتم آه باز حلزون رفت زیر پایم.
گفت چند تا
گفتم به گمانم سه تا.
پست دیوار غذا خوری مدرسه دانهلون بود.
تابستان گذشته. افتاب تازه بعد از باران زده بود بیرون و پشت دیوار سالن غذا خوری شیبی داشت به جنگل. سبز و بارانی.
تا بستان که می شود مواظبم حلزون زیر پایم نرود. حلزونها هم دل دارند. نباید دلشان را بشکنی