تحلیلی در باب «مراقبت»
نویسنده: رضا مثمر
پرسش این است که: در مراقبت بنده می داند که خدا از احوال وی باخبر است. حال اگر بنده همان چیزی را که خدا می داند و باوری صادق و موجه بدان دارد، (یعنی « بنده چنین و چنان است») بداند چگونه ممکن است خدا دانای کل باشد اما بنده نباشد و شناختش در میدان دو چالش همیشگی صدق و توجیه باشد !
پاسخ اول: بنده دانش شهودی و مستقیم به احوال خود دارد و این دانش هرگز دستخوش کذب و ناموجه بودن نمی شود. به سخن دیگر او یقین دارد که چنین و چنان است و آنچه هم در مراقبت مهم است و موضوعیت دارد صرفاً این است که خداوندش نیز بداند او چنین و چنان است. دانش وی به احوال خودش مفروض و مسلم است چرا که شهودی است.
رد پاسخ اول: دیدیم که مفهوم «خدا» با «دانای کل» و «آن که شناختش همیشه صادق است و موجه» تعریف می شود. برعکس «بنده» کسی است که دانایی اش همواره در مظان کذب و ناموجه بودن قرار دارد و همیشه باید دانش خود را بررسی کند. حال اگر بگوییم شناخت وی به امورش (یعنی آنچه به قول غزالی هم ظاهر است و هم باطن) شناختی یقینی و شهودی است گویی که گفته ایم او دانشی دارد همیشه- صادق و همیشه - موجه. چنین موجودی دیگر بنده نیست، خود خداوند است! شاید بگویید از این سخن که بنده به خودش شناختی شهودی یعنی دانشی همیشه- صادق و همیشه - موجه دارد برنمی آید که او همانند دانای کل است، زیرا دانای کل افزون بر دانستن احوال او امور دیگران را نیز نیک می داند حال آن که دانش شهودی وی تنها به امور خودش محدود می شود. کافی است به یاد بیاوریم که دانای کل در تمامی حوزه ها دانای کل است و کسی را در هیچ لایه و حوزه ای یارای برابری و هماوردی با وی نیست. او حتی از خود بنده هم به حال وی آگاه تر است: « …و آن روز که بازآورند ایشان را با او، خبر دهد ایشان را به آنچه کرده باشند، و خدای به همه چیز داناست.»(نور/??، ترجمه ابوالفتوح رازی، سده?)/ خدا بهتر از بنده به کردارهای وی آگاه است و دانش او برتر از هر داننده ای است: «برداریم پایه های آن کس که خواهیم و بالای هر خداوندِ علمی، دانایی هست.»(یوسف/??، همان)/ اگر بگوییم بنده دانشی شهودی بر خویش دارد دیاری را نشان کرده ایم که دو خداوند دارد، حال آن که اگر چنین باشد او دیگر دانای کل نخواهد بود، بلکه تنها داناتر از بنده دانسته خواهد شد و تفاوتش با بنده تنها در درجات و پایه های علم خواهد بود.
پاسخ دوم: نکته بنیادینی که سؤال بر آن استوار است یعنی همان نکته منطق معرفتی بالا(KxKyp Kxp) کاملاً نامعتبر است زیرا گزاره «بنده چنین و چنان است» در دامنه(Scope) دانش خدا قرار می گیرد نه بنده. عام تر از این، گزاره «ب چنین و چنان است» (p) در دامنه دانش خ قرار می گیرد (Kyp) نه ب (Kxp )/ به سخن دیگر این گزاره چیزی است که خ و فقط خ می داند و نه ب. دامنه دانش ب صرف آگاهی به آگاهی خ و به تعبیری این نکته است که « خ می داند که «ب چنین و چنان است»».
رد پاسخ دوم: اگر چنین باشد پس ب واقعاً چه می داند اگر گزاره «ب چنین و چنان است» تنها در دامنه دانش خ باشد و اصلاً در دامنه دانش ب نباشد و ب لزوماً آن را نداند پس اصلاً ب چه می داند شاید بگویید او صرفاً می داند که خ چیزی می داند. در همین اندازه، و نه بیشتر. آیا به صرف این که کسی بداند که کس دیگری چیزی می داند، خواهیم گفت که او چیزی می داند صرف این که بهرام بداند که خسرو چیزی می داند باعث نمی شود بگوییم بهرام چیزی می داند. تعبیر«بهرام می داند که خسرو چیزی می داند» هیچ معنای محصلی ندارد و سخنی نمی گوید زیرا تا وقتی که دانش خسرو از یک متغیر و صورت بدون محتوا مثل «چیزی» فراتر نرود و محتوایی (مثل همان «بهرام چنین و چنان است») نیابد دانشی هم برای بهرام نمی توان تصور کرد. شاید بتوان برای این مورد توجیهی دست و پا کرد و گفت معنای این سخن آن است که بهرام می داند که خسرو فرد نادانی نیست و چنان نیست که او اصلاً هیچ چیزی نداند، بلکه دست کم «یک چیز» وجود دارد که او، یعنی خسرو، می داند (به تعبیری اگر چه وی دانای کل نیست اما چنان هم نیست که هیچ و هیچ نداند)/ درباره نسبت بنده - خدا چه می توان گفت آیا می توان گفت بنده می داند که خدا چیزی یعنی دست کم یک چیز می داند ! خیر. خداوند بر خلاف «خسرو» باید بیش از «یک چیز» بداند! او باید «همه چیز» را بداند تا خدا باشد. پس این توجیه نیز ناکارآمد است. تنها این نکته را بیفزاییم که حتی توجیه احتمالی برای مورد بهرام - خسرو نیز کاری از پیش نمی برد و فقط مشکل را از حوزه نحو (Syntax) به حوزه پراگماتیک (Pragmatics) زبان منتقل می کند: هر کسی جز خسرو نیز بالاخره چیزی، یعنی دست کم یک چیز، می داند و وی مزیتی نسبت به دیگران ندارد. به این ترتیب هیچ عقلانیت (Rationality) و توجیهی در این سخن وجود ندارد که بهرام می داند که خسرو چیزی می داند. چرا باید چنین سخنی درباره خسرو بگوییم وقتی که هر کس دیگری هم چیزی می داند ! دلیلی برای چنین گفته ای وجود ندارد. حال می توان دید که با طرح مسئله دامنه هرگز نمی توان گامی پیشتر رفت. هنوز این پرسش پابرجا است که : پس واقعاً ب چه می داند
به نظر می رسد پرسش نخست هنوز بر سر جایش است: با این تعریف از مراقبت چگونه ممکن است خدا دانای کل باشد، اما بنده نه !! صدق و توجیه که معیارهای یک شناخت هستند مسئله ساز هستند. دانایی یا شناخت باوری است که هم صادق باشد و هم موجه. حال ما در یک سوی خدایی داریم که دانای کل است و باوری صادق و موجه به اوضاع و امور بنده اش دارد و در سوی دیگر بنده ای داریم که شناختش همواره باید بازرسی و صادق و موجه بودنش احراز گردد. این ناهم ترازی سبب می شود دانش وقتی به بنده اسناد می یابد با وقتی که به خدا اسناد می یابد فرق داشته باشد و به این ترتیب با واژه مشترک «دانش» با دو معنای متفاوت و در حقیقت مسئله ابهام مواجه باشیم. اجازه دهید این مسئله را «مسئله مراقبت» بنامیم. حال برای حل این مسئله چه باید کرد
دست کم دو راه برای حل «مسئله مراقبت» وجود دارد: راه منطقی و راه معرفت شناختی. از تقریر راه منطقی به دلیل پیچیدگی اش صرف نظر می کنیم. تنها به اشاره بگوییم که در این راه با تاکید بر دوگانی حمل بر جمله ـ حمل بر شیء (De dicto - De re) به حل مشکل می پردازیم.
راه معرفت شناختی ای که پیشنهاد می کنیم تغییر در تعریف معنای «مراقبت» است. به نظر می رسد با حذف یکی از دو واژه «می داند» می توان بر مشکل ابهام چیره شد. به جای «دانستن» برای بنده، «باور کردن» را می نشانیم و به این ترتیب «مراقبت» را چنین تعریف می کنیم: بنده باور دارد که خدای می داند که «بنده چنین و چنان است». با سلب شناخت از بنده و اسناد آن فقط به خدا دو مسئله همیشگی صدق و توجیه که دامنگیر شناخت و دانش بنده بوده و هستند نیز منحل می گردند. دیگر سخن از دانش بنده نیست که مسئله بازرسی کذب یا ناموجه بودن پیش بیاید و این گونه در برابر شناخت خداوند قرار گیرد. بنده تنها و تنها باور دارد به چیزی و نه دانش. از دانش بنده به این که خدا به امور وی دانا است (BxKyp) هم هرگز برنمی آید که بنده به امور خدا آگاه است(Kxp )/ این تعریف تازه از مراقبت تعریفی بسیار حداقلی (Minimal) است و در آن تنها سخن از باور داشتن است، نه چیزی بیشتر.