نویسنده: امیرعباس میرزاخانی
سال های متمادی است، مدیران، معلمان و اولیای دانش آموزان از حجم زیاد کتاب های درسی می نالند و تحقق هدف های آموزش و پرورش را ضعیف ارزیابی می کنند. آنچه در هدف های آموزش و پرورش مورد توجه قرار گرفته است در رفتار، عملکرد و مناسبات فارغ التحصیلان مشاهده نمی شود. آموزش در مدارس به جای «پاسخ مدارس» باید «سوال مدارس» را ترویج کند و به جای ارضای کنجکاوی، تحریک و تقویت کنجکاوی در میان یادگیرندگان را سرلوحه روش ها و برنامه ریزی های درسی قرار دهد.
انتخاب آموزش به کل جامعه مربوط می شود و مستلزم مذاکرات همه جانبه و دموکراتیک است. این مذاکرات نه تنها باید در مورد منابع و روش های تامین و سهم هر یک از بخش ها، بلکه باید در مورد اهداف و جهت گیری های نظام آموزشی صورت گیرد.
دانش آموزان اطاعت بی چون و چرا از معلم و نداشتن مشارکت در تصمیم گیری نسبت به برنامه ها و فعالیت های آموزشی را تجربه می کنند. آنان می آموزند به آرا و افکار دیگران احترام نگذارند، چرا که در فرآیند تعلیم و تربیت خود شاهد بوده اند که آرا و افکار ایشان بی ارزش تلقی شده است. دانش آموزان به واسطه مواجهه با برخوردهای مستمر تحکمی و غیراستدلالی یاد می گیرند که در اجتماع چنین منشی را به خدمت بگیرند.
با ندادن اجازه دخالت و اظهار نظر یا تصمیم گیری و اینکه همواره دیگران برای او تصمیم گرفته اند و از او تابع بودن طلب شده است، آنان با روحیه انقیاد و تسلیم در برابر شرایط موجود خو می گیرند. آنان به واسطه اینکه همیشه توفیق را به قیمت حذف دیگران از صحنه در نظام آموزشی تجربه کرده اند، فردگرایی و اصالت داشتن منافع فرد بر منافع جمع را به عنوان یک سلوک و هنجار پذیرفته شده باور می کنند. عدم رغبت به مشارکت و همکاری با دیگران در حل مسائل اجتماعی را نیز می توان معلول این واقعیت دانست. آنان هیچ گاه تحت استیلای روش مستقیم تدریس، در طول تحصیل، فرصت تمرین مهارت های گروهی را نیافته اند. مردم به نقش های حیاتی در آموزش و پرورش در جنبه های مختلف فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی وقوف کامل ندارند و بدین جهت کمتر نگران مشکلات آموزش و پرورش در مقایسه با سایر مسائل زندگی خود هستند و تا دادن جایگاه درخور و شایسته به آموزش و پرورش در خانواده و جامعه راه زیادی در پیش دارند. ناکامی ها، عدم توفیق ها و اثربخشی کم تغییرات پی در پی نظام آموزش و پرورش رسمی در گذشته، شرایطی را به وجود آورده است که دیگر تغییر و اصلاح از بالابه پایین، کارساز نیست. یقیناً، هر دورانی، آموزش و پرورش خود را می طلبد. آموزش آینده مبتنی بر دانایی و قوه تفکر و خلاقیت است. مدیران و معلمان به توسعه مهارت های حرفه یی خود علاقه مندند و هرگاه اقدامات مناسبی در این زمینه صورت گیرد، مجدانه برای تحقق دانایی، فداکاری خواهند کرد. همگی باور داریم که آموزش و پرورش باید بهبود یابد. اما اگر ندانیم در کدام مسیر باید حرکت کنیم و برای این کار هدف های روشن و مشخصی نداشته باشیم، پیشرفتی به دست نمی آید. تلاش های ارزشمندی که در زمینه های مختلف مثل تجهیز مدارس با فناوری جدید و... اگر چه با نیت خیر صورت گرفته اند، ولی به موفقیت نخواهند رسید، زیرا به عنصر کیفیت توجه نشده است. تمامی تلاش ها و سرمایه گذاری ها بر اساس یک برنامه کلی بهبود کیفیت، باید به طور اساسی آنچه را که در کلاس های درس اتفاق می افتد، بهبود بخشد. ریشه بسیاری از عدم موفقیت ها در بدفهمی ها است.
بنابراین تلاش و برنامه ریزی برای رسیدن به ادبیات و فهم مشترک نزد کارکنان و دانش آموزان مدارس، یک اقدام ضروری و راهبردی است. صرف نظر از ابهامات و کلی گویی ها در تدوین و تدارک هدف های آموزش و پرورش، در بیشتر شرایط با این واقعیت تلخ مواجه می شویم که کمتر اتفاق می افتد مدارس، هدف های آموزش و پرورش دوره تحصیلی مدرسه خود را با دقت مطالعه کرده و با بحث و گفت وگو به درک مشترکی رسیده باشند، در چنین شرایطی چگونه می توان درک درستی از هدف ها و مقاصد آموزشی و پرورشی داشته باشیم؟ چه باید کرد؟مسوولان، کارشناسان، مدیران و کارکنان آموزشی در همه سطوح ملی، استانی، منطقه یی و مدرسه در ابتدا باید از خود سوال کنند چند بار اتفاق افتاده که هدف های آموزش و پرورش در دوره های مختلف تحصیلی را با دقت مطالعه کرده اند و با بحث و گفت وگو با یکدیگر به توافق رسیده اند و درک مشترکی از فلسفه و اهداف آموزش و پرورش ایجاد شده است. نظام آموزش و پرورش ما فاقد فلسفه مکتوب و مستندی است که چشم و چراغ راه سرمایه گذاری ها و برنامه ریزی های آموزشی و درسی باشد؟ یقیناً تا زمانی که فلسفه آموزش و پرورش از صراحت و شفافیت کافی برخوردار نباشد، امکان رسیدن به توافق و وفاق جمعی میسر نخواهد شد. درس فلسفه آموزش و پرورش نیز که سال های متمادی در دانشگاه های ما تدریس می شود، صرفاً مجموعه یی از مکاتب فلسفی است که دانشجویان این درس کمتر فرصت می یابند در کلاس های درس ضمن بحث و گفت وگو پیرامون ضرورت داشتن فلسفه آموزش و پرورش و چرایی فعالیت ها، مفاهمه کنند و تقریباً نتیجه آن جز سردرگمی و حیرانی نخواهد بود. به همین دلیل است که نظام آموزش و پرورش ما گرفتار وام گیری ناقص اصول، هدف ها، محتوا و برنامه های درسی نظام های آموزش و پرورش دیگر کشورها به ویژه امریکا و اروپاست و طبیعی است که این نظام هماهنگی و سازگاری لازم با نظام ارزش ها، باورها و نیازهای فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی جامعه ایران را نداشته است. در نظام آموزش و پرورش ایران، وفاق ذهنی و قلبی (نگرش) لازم در خصوص مهم ترین ارکان آموزش و پرورش انسان به وجود نیامده است. فضای بدفهمی گسترش یافته است و تفاسیر و تعابیر گوناگون در مورد اینکه از آموزش و پرورش رسمی چه می خواهیم، چه را می خواهیم و چگونه می خواهیم، غیرقابل احصا است