![]() |
کارل پوپر در سال 1902 در کشور اتریش به دنیا آمد و بعد از پایان تحصیلات خود، استاد دانشگاه لندن شد. او عضو آکادمی های مختلف جهان بود. بیشتر در فلسفه علم و فلسفه مطالعه و تحقیق می کرد. کتب مهم او عبارتند از منطق اکتشافات علمی، جامعه باز و دشمنانش، فقر تاریخی گری، اصول اساسی شناخت شناسی، در جست وجوی جهان بهتر. میل دارم در این مقاله ابتدا درباره ایده <معنی دادن> صحبت کنم. معنی دادن یعنی اینکه نه فقط ما در جست وجوی وظیفه ای برای زندگانی فردی خود هستیم، بلکه برای زندگی سیاسی خود هم در جست وجوی یک وظیفه سیاسی هستیم، چون همه، انسان های متفکری هستیم.
به خصوص چون انسانی هستیم که مصیبت های وارده بی معنای تاریخ را غیرقابل تحمل می بینیم پس باید دنبال راهی باشیم که بتوانیم به بهترین نحو، تاریخ آینده را پرمعناتر کنیم. این
وظیفه بسیار سنگینی است، به خصوص به این دلیل که اراده و ایمان می توانند با روش مصیبت باری ما را به گمراهی بکشانند. چون من در اینجا درباره ایده های روشنگری صحبت می کنم، شدیدا احساس وظیفه می کنم که به این مساله اشاره کنم ایده های روشنگری و تعقل گرایی هم باعث به وجود آمدن نتایج زشتی شده اند.
روبسپیر به کانت فیلسوف آلمانی که موافق انقلاب فرانسه بود، تعلیم داد در سایه آزادی، مساوات و برادری هم امکان دارد، جنایات هولناکی به وقوع بپیوندد، همان طوری که در زمان جنگ های صلیبی، هنگام سوزاندن جادوگرها و جنگ های سی ساله که به نام مسیحیت انجام گرفت، جنایات و وقایع هولناکی هم به وقوع پیوست. اما کانت از تاریخ وحشتناک انقلاب فرانسه درس گرفت. این درس که اکثرا نمی تواند تکرار شود، این است که ایمان متعصبانه، همیشه یک شری است و با هدف یک نظام جامعه کثرت گرا موافقت ندارد. پس ما وظیفه داریم با تعصب گرایی به هر نحوی که شده به مبارزه بپردازیم. حتی اگر اهداف آنها از نظر اخلاقی بی نظیر باشد و اهداف آنها هم با اهداف ما یکی باشد. خطر تعصب گرایی و این وظیفه که باید همیشه با آن مبارزه کرد، درس هایی هستند که ما می توانیم از تاریخ یاد بگیریم. اما آیا اصلاامکان دارد ما از تعصب گرایی و افراط گرایی های آن ممانعت کنیم؟ آیا تاریخ به ما نشان نمی دهد که همه هدف گذاری های اخلاقی بی فایده هستند؟ در حقیقت درست به این دلیل که این اهداف موقعی می توانند نقشی تاریخی بازی کنند که حامل یک ایمان تعصب گرایانه باشند. آیا تاریخ همه انقلاب ها به ما درس نمی دهد که ایمان تعصب گرایانه به یک ایده اخلاقی، این ایده را به متضاد خود تبدیل می کند و در زندان ها را به نام آزادی باز می کند تا قربانی های جدیدی بگیرد؟ و مساوات برای همه انسان ها را اعلان می کند تا بتواند فرزندان طبقات ممتاز را تعقیب کند؟ و برادری همه انسان ها را اعلان می کند تا روشن سازد که کشتار آنها، کشتار برادر است، یا اینکه در همان حال همیشه از حفاظت برادرش صحبت می کند و در این مقام ظاهر می شود؟ آیا تاریخ به ما تعلیم نمی دهد که همه ایده های اخلاقی فاسد و مضر هستند و بهترین ایده ها اکثرا فاسدترین ایده ها هستند؟ و ایده های روشنگرانه برای اصلاح جهان به وسیله انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه کفایت نکرده و جزو مهملات به شمار می روند؟
جواب من به این سوال ها در تز سوم من نهفته است. تز سوم من این است که ما از تاریخ اروپای غربی و ایالات متحده آمریکا می توانیم یاد بگیریم معنا دادن اخلاقی یا هدف گذاری به هیچ وجه بی فایده نیست. مطمئنا به این وسیله نباید ادعا شود اهداف اخلاقی ما تحقق یافته اند یا می توانند تحقق پیدا کنند. تز من بسیار متواضعانه تر است. من فقط ادعا می کنم انتقاد به جامعه که ناشی از اصول اخلاقی براساس قانون باشد، در بعضی جاها موفق بوده و توانسته با زشت ترین شرارت های زندگی همگانی مبارزه کند.
این تز سوم من است. این تز خوشبینانه است به این معنا که همه تفسیرهای بدبینانه تاریخ را رد می کند چون تئوری های نزولی و دوری علنا رد می شوند، وقتی امکان داشته باشد ما بتوانیم به تاریخ یک هدف اخلاقی یا یک معنای اخلاقی بدهیم. اما این امکان، به نظر می رسد با شرایط معینی ارتباط داشته باشد. فقط آنجایی انتقاد به جامعه موفق است که انسان ها یاد گرفته باشند به عقاید دیگران احترام بگذارند و در اهداف سیاسی خود متواضع و هوشیار باشند. دیگر آنکه باید انسان ها یاد بگیرند همان طوری که بسیار مشکل است آسمان را به زمین بیاورند همین طور هم آسان است که زمین را برای انسان به جهنم تبدیل کنیم.
کشورهایی که به موقع این درس را آموختند کشورهای سوئیس و انگلستان هستند که کوشش کردند روی کره زمین، یک حکومت الهی برپا کنند. این کوشش در این کشورها باعث هشیاری مردم شد.
انقلاب انگلستان که اولین انقلاب از انقلاب های بزرگ جدید بود، باعث ایجاد یک حکومت الهی نشد، بلکه باعث اعدام کارل اول و کراومول دیکتاتور شد. درسی که باعث ایجاد یک انگلستان هشیار شد، مساله برگشت به مشروعیت گرایی بود. با ورود این مشروعیت گرایی، کوشش یاکوب دوم توام با زور برای برقرار کردن دوباره مذهب کاتولیک در انگلستان درهم ریخت. چون انگلستان از جنگ های مذهبی شهری خسته شده بود، آماده شد به پیام جان لاک و روشنگران دیگر گوش دهد که از مدارای مذهبی دفاع می کردند و معتقد بودند ایمان اجباری بی ارزش است و انسان اجازه ندارد با زور مردم را به کلیسا بکشاند، بلکه فقط اجازه دارد او را به کلیسا راهنمایی کند. تصادفی نیست که کشورهای انگلستان و سوئیس، با این تجربیات سیاسی و هشیارانه راهی را رفتند که به دموکراسی و اهداف سیاسی - اخلاقی رسیدند. آنها نمی توانستند از طریق انقلاب و زور و دیکتاتوری و ایده های متعصبانه به این اهداف برسند.
به هر حال باید از تاریخ کشور سوئیس و کشورهای اسکاندیناوی و انگلاساکسون یادگرفت که غیرممکن نیست انسان با موفقیت به اهدافش برسد، به شرط آنکه این اهداف، کثرت گرا باشند. یعنی به آزادی انسان های متفاوت با افکار و عقاید مختلف احترام بگذارند و دیگر اینکه باید بدانیم این امکان وجود دارد که برای خود تاریخ یک معنا قائل شویم. این همان مساله ای است که من در تز سوم خود در نظر داشتم.
این نتیجه نشان می دهد انتقاد رمانتیک به شخص کانت، روشنگری مطمئنا بسیار سطحی تر از جریان روشنگری مورد اهانت و روشنگر مورد تمسخر بود که سرانجام با کف زدن و هورا کردن مغلوب شدند. کانت و روشنگری بسیار ساده لوحانه مورد تمسخر قرار گرفتند، چون آنها ایده های لیبرالیسم را مطلق کردند، برای آنکه فکر می کردند ایده دموکراسی بیشتر از یک پدیده تاریخی موقتی است. امروزه باز دوباره درباره شکست این ایده ها گفت وگو می شود. اما بهتر بود مردم به جای صحبت از شکست این ایده ها، برای پیشبرد آن به مبارزه می پرداختند، چون این ایده ها نه تنها قابلیت زندگی آنها را ثابت کرده است، بلکه نظر کانت را که می گوید: <یک نظام اجتماعی کثرت گرا، یک فضای لازم برای هر هدف گذاری، برای هر سیاستی که ماورای زمان حال را در نظر می گیرد است و برای هر سیاستی است که معنایی برای تاریخ قائل است و به تاریخ یک معنا می خواهد بدهد.> اثبات کرده است. در اینجا میل دارم درباره نظر آخر خود صحبت کنم. بهنظر من هم روشنگری و هم رمانتیک، هر دو در تاریخ جهان در درجه اول در تاریخ ایده های مبارزه کننده، تاریخ مبارزه بر سر ایمان را می بینند. در این مساله ما با یکدیگر متحد هستیم، اما چیزی که روشنگری را از رمانتیک جدا می کند، نقطه نظرهایی است که نسبت به این ایده ها دارند. رمانتیک فی نفسه به ایمان و شدت و عمق آن احترام می گذارد، صرف نظر از آنکه محتوای حقیقت هر چه می خواهد باشد.
این مهم ترین دلیل حقارتش به روشنگری است، چون این حقارت در مقابل ایمان - به استثنا در اخلاق - قرار دارد. با اینکه روشنگری نه تنها با ایمان مدارا می کند، بلکه برای آن احترام زیادی قائل است. این چیزی است که او آن را محترم می شمرد، اما نه ایمان به این شکل را، بلکه حقیقت را. اینکه آیا چنین چیزی مثل یک حقیقت مطلق وجود دارد و اینکه ما به این حقیقت می توانیم نزدیک تر شویم، عقیده اصلی فلسفه روشنگری در مقابل نسبی گرایی تاریخی رمانتیک است، اما نزدیک شدن به حقیقت ساده نیست. فقط یک راه وجود دارد و آن راه عبور از اشتباهات خود است. ما فقط از اشتباهات خود می توانیم درس بگیریم و فقط آن کسی یاد خواهد گرفت که حاضر است به اشتباهات دیگران به عنوان قدمی برای نزدیکشدن به حقیقت احترام بگذارد و دنبال کشف اشتباهاتش باشد تا خود را از آنها آزاد کند.
ایده آزاد شدن توسط علم و دانش، چیزی مثل ایده تسلط بر طبیعت نیست، بلکه ایده آزاد شدن فکری یعنی آزاد شدن از اشتباهات و ایمان های غلط است. ایده آزاد شدن فکری توسط انتقاد به ایده های خود مقدور است. ما در اینجا می بینیم که روشنگری، تعصب گرایی و ایمان تعصب گرایانه را به دلایل بهره برداری صرف محکوم نمی کند و حتی به خاطر این نیست که امیدوار است ما با تصور هشیارانه تری در سیاست و زندگی عملی، بهتر پیشرفت کنیم. محکومیت ایمان تعصب گرایانه بیشتر نتیجه ایده جست وجوی حقیقت به وسیله انتقاد به اشتباهات ما است و انتقاد به خود و آزاد شدن فقط در یک جامعه کثرت گرا امکان دارد، یعنی در یک جامعه باز که اشتباهات ما و اشتباهات دیگران را می تواند تحمل کند.
بنابراین ایده آزاد شدن به وسیله علم و دانش که روشنگری در نظر داشت، از ابتدا این عقیده را داشت که ما باید یاد بگیریم چگونه از ایده های خود فاصله داشته باشیم، به جای آنکه آنها را خوب بشناسیم.
شناخت قدرت فکری ایده ها باعث ایجاد این وظیفه می شود که ما خود را باید از نیروی برتر فکری و ایده های غلط آزاد کنیم. برای جست وجوی حقیقت و آزاد شدن از اشتباهات ما باید طوری تربیت شویم که بتوانیم هم به ایده های خود و هم به ایده هایی که مخالف ما هستند، با نظر انتقادی نگاه کنیم. یعنی در نسبی گرایی، امتیازی وجود ندارد، چون ایده اشتباه فرض می کند که ایده حقیقت وجود دارد. وقتی که ما اقرار می کنیم دیگری می تواند حق داشته باشد و شاید ما اشتباه کرده ایم، این به این معنا نیست که بستگی به نظر دارد و مثلاهمان طوری که نسبی گرایان می گویند، هر کسی از نظر خود حق دارد و از نظر دیگری حق ندارد. در دموکراسی های غربی، بسیاری از مردم یاد گرفته اند بعضی وقت ها حق با آنها نیست و مخالفان آنها حق دارند. اما بسیاری از آنها که جذب این تعلیم شده اند، به دام نسبی گرایی افتاده اند. در این وظیفه بزرگ تاریخی که باید یک جامعه کثرت گرایی آزاد بسازیم، به منظور فرا آوردن چارچوبی که بتواند آزادی ما را از طریق دانش ممکن کند. هیچ چیز لازم تر از آن نیست که این تصور را در خود ایجاد کنیم که به ما اجازه می دهد افکار و اندیشه های خود را نقادی کنیم بدون آنکه در دام اندیشه های نسبی گرایانه یا شک گرایانه گرفتار شویم و بدون آنکه جرات و تصمیم خود را از دست بدهیم، برای عقاید و ایمان خود مبارزه کنیم.
منبع: nchenü، M1993 Lust am Denken، Klaus Piper، Piper